تبلیغات
دفترچه ای دیجیتالی برای ثبت روزمرگی های آقای س.ر

...

نویسنده :ســ . ـــر
تاریخ:سه شنبه 6 خرداد 1393-12:16 ق.ظ

سلام

از اونجایی که خوابم میاد و ساعت 1.17 نیمه شبه اومدم بگم لیدیز اند جنتلمن... من هنوز زنده ام تا کور شود هر آنکه نتواند دید...

آخرین مطلبمو در تاریخ 92/12/12 - 12:09 انتشار دادم و یهو پیچیدم به بازی...

تا اینجا مطلب بمونه فردا صبح میام ویرایشش میکنم...

شب ب خیر رفقااا

-

صبح بخییییییییر برو بکس... ردیفین عایا؟؟؟

میبینم که با امتحانات سر شاخ شدین و بزن بزن خفنی را انداختین...

اینکه من کجا بودم این همه وقت و این داستانا... والا داشتم وقتمو بیهوده میریختم تو جوب

و الانم که اینجام و دوباره شروع میکنم به مطلب گذاشتن...

اینجوری...

حرف زیادی برا گفتن ندارم یه نقاشی حماسی از تلاش شما برای شکست دادن غول امتحان کشیدم

البته طرح اصلی کار برای سهیل دانش عزیز هستش برای بازی گرشاسپ من فقط از روش یه طرح زدم...





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دالی...

نویسنده :ســ . ـــر
تاریخ:دوشنبه 12 اسفند 1392-12:09 ب.ظ

سلام رفقا...

اول اینکه چند روزی مشغول یه سری کارا بودم...

برا بچه هایی که اومدن اینجا و دست خالی رفتن بیرون و روز بعد دوباره اومدن و خبری ازم نبود... یه معذرت خواهی بدهکارم...

امیدوارم فک نکرده باشید که واسه همیشه رفتم

از این پاچه خواریا که واسه بازدید بیشتر شکل گرفته که بگذریم میرسیم به اصل داستان...

تو این مدت که نبودم به صورت کلی نوع لباس پوشیدن و اصلاح سر و خیلی چیزام تغییر کرد...

کلن عادم خفنی شدم واسه خودم ...

داستان از اونجایی شروع شد که به خودم گفتم ریفیق الان وقتشه که یه تغییری تو خودت بدی...

و بعد تغیر دادم خودمو

به همین سادگی...

تازه میخوام دماغمم ختنه کنم

نمیدونم چرا به زندگیم گفتم از این به بعد من رییسم... شاید دیگه از چیزی نمیترسم...

ترس اصولن جای تاریک مغز... مثلن شما اگه از ارتفاع میترسین برید یه جای مرتفع و انقدر این کارو کنید که مغزتون بهش عادت کنه...

بعد دیگه از ارتفاع نمیترسید...

شبیه بابا بزرگا مطلب نوشتم...



فعلن



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هنجار شکنی تو روز تاریک...

نویسنده :ســ . ـــر
تاریخ:جمعه 25 بهمن 1392-12:37 ب.ظ

سلام

ردیفین؟؟ عاقا شمام تا حالا هنجار شکنی کردین؟؟؟

مثلن من همیشه دوس داشتم یه کتاب بنویسم که مث بقیه کتابا نباشه....

کسل کننده نباشه... هر صفحش یه خلاقیتی داشته باشه...

چرا همه کتابا فقط نوشته دارن؟؟؟

یا مثلن توش پر عکس و نقاشیایی بود که به بهتر متوجه شدن کسی که میخونه کمک میکرد...

یا اصلن تو یه قالب وبلاگ بود یه صفحش...

کتابی بود که نمیدونستی صفحه بعدی چه خبره...

و کلی ذوق و شوق داشتی که این صفحه تموم شه و بری صفحه بعد...

کلیم ناراحت میشدی که چرا تموم شد...

بعد دیدم کتابا چقدر شبیه زندگیه ما آدمان...

فعلن...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زمان

نویسنده :ســ . ـــر
تاریخ:پنجشنبه 17 بهمن 1392-11:17 ب.ظ

سلام

بعضی وقتا میشه که با برو بچ در مورد مسائلی مباحثه و مجادله میکنیم...

و وقتی میخواییم در مورد زمان بحث کنیم من هیچی نمیگم و اکتفا میکنم به شاهکاری که هالیوود ساخته...

انیمیشن خیلی خیلی خیلی زیبای up چند دقیقه اول بدون هیچ دیالوگی از کودکی تا پیری 2 تا زوج رو نشون میده...

که عروسی میکنن و بچه دار نمیشن و به یاد کودکیشون پول جمع میکنن برن آبشار بهشت...

همین چند ثانیه اندازه 30 سال سینما ایران می ارزه...

خلاصه سرتونو درد نیارم...

ولی یه نکته که اون بالا جا موند حس عجیبیه که میگه هیچوقت نمیشه زمانو نگه داشت...

پس بیایید باهاش بریم جلو و از همین چند ثانیه لذت ببریم...

گور بابای همه چیز شاید ثانیه بعدی وجود نداشته باشه...

متاسفانه تو یه مسابقه ایم که وقتی بهش فکر میکنیم فکر میکنیم اووووووووووووو کو تا برسیم آخرش ولی وقتی رسیدیم آخرش میگیم چه زود گذشت...

زندگی همین ثانیه های با ارزشه که داریم از دست میدیم...

بیخیال... زیادی نطق کردم... شمارو دعوت میکنم به نقاشی که تو 2 دقیقه و 30 ثانیه کشیدم...

جی جی جی جیییییییییییییینگ



فعلن



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

موقعیت

نویسنده :ســ . ـــر
تاریخ:چهارشنبه 16 بهمن 1392-02:31 ق.ظ

سلام

رفقا شرمنده دیر شد فاصله نوشتن مطلب قبلی تا این مطلب...

دلیلشم نمیگم

والا دلیل نمیشه که از هر چیز عادم با خبر بشید...



بعله دوستان اگه به بالا نگاه کنید این مطلب درباره موضوع خطیر " موقعیت " میباشد...

عاقا یکی بیاد منو از بالا منبر بیاره پایین... کلن حوصله حرف زدن و تایید کردن الکی و این حرفارو ندارم...

من فقط مینویسم تا یاد آوری به خودم باشه و با کمک شماها شاید از منفی به صفر برسم...

و دلیل مهمتری که مینویسم: دوس دارم دفترچه خودمه میخوام بنویسم

بگذریم همین چند دیقه پیش بود که داشتم به این فک میکردم که:

یه دونه گندم برا اینکه تبدیل به خوشه بشه باس تو محیط خاص آب و هوایی و تو خاک مناسب باشه...

داشتین چقدر جمله سنگین بود

عاره دوستان موقعیت ها باعث میشن تا شکوفا بشن... از گندم بگیر تا استیو جابز یا ادیسون یا ابن سینا...

نمیگم 100% موقعیت هان که زندگی رو میسازن ولی تاثیر خفنی دارن...

خلاصه... اگه قراره معلوم نباشه کٍی قراره دیگه نباشیم...

بیایید به بهترین شکل ممکن باشیم...

تا وقتی داریم میریم بگیم دم خودمون گرم... زندگیه ردیفی بود...

فعلن



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خلاء

نویسنده :ســ . ـــر
تاریخ:چهارشنبه 9 بهمن 1392-11:38 ب.ظ

سلام...

چطورین بکس؟؟ ردیفین؟؟

آغا امروز تصمیم گرفتم یه شخصیت جدید بکشم و همینجوری خیره شده بودم به مانیتور که چی بکشم و چجوری باشه...

دیدین بعضی وقتا انگار تو خلاء ـه عآدم... همونجوری تو خلاء داشتم شیلنگ تخته مینداختم که یهو قلم نوری رو چوغیدم(اصطلاحی به معنی برداشتن و کلن انجام دادن کاری) و چشتون روز بد نبینه یه دندون کشیدم که 2تا چش و ابرو بهش وصله...

نمیدونستم نتیجه چیه فقط کشیدم و همش 2 دقیقه طول کشید تا کامل بشه...



بعله بچه ها...

راستی امروز داشتم این سریال تلویزیونو نگاه میکردم... آوای باران...

من نمیدونم چرا انقدر چرت میسازن این فیلمارو... مثلن کلی گریه و اینور اونور که بیننده رو احساساتی کنن...

دوستان فیلم هوش مصنوعی از اسپیلبرگ رو ببینید محصول سال 2001 ... واقعن یکی از شاهکاراست... جوری دیالوگ و بازی بازیگرا و از همه مهمتر داستان خوبه که نا خود آگاه تحت تاثیر قرار میگیری... به این میگن فیلم نه این چرت و پرتایی که میسازن...

مسخره بازی انگار فیلم هندیه 100 سال پیشه... مردم بنده خدام که چندتا فیلم خوب ندیدن فک میکنن اینا شاهکاره...

خلاصه بکس سعی کنید چیز خوب گوش بدید و ببینید و بخونید...

همین دیگه...

فعلن



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عشق...

نویسنده :ســ . ـــر
تاریخ:یکشنبه 6 بهمن 1392-11:33 ب.ظ

سلام

عشق یه فرمول شیمیایی سادست که تو بدن اتفاق میفته و علایم تقریبن یکسانی تو همه انسانها داره...

نه تنها عشق بلکه همه احساسات...

فقط باید درگیرشون نشی... حالا چرا میگم نشی؟؟؟ چون باعث میشه که درست فکر نکنی...

بله رفقا شما اگه احساس نداشته باشید و یا بهتره بگم اگه کنترلش کنید هیچوقت باعث نمیشه که از زندگی لذت نبرید...

شکست عشقی... خود کشی... ناراحتی و خیلی چیزایه دیگه که سر منشائش به چندتا فرمول ساده شیمیایی و محیط برمیگرده...

مراقب باشید بچه ها و تمرین کنید که احساستونو کنترل کنید...



نه فقط عشق... احساس ترس و خیلی احساس دیگه ... بهشون یاد بدین که شما اونارو درست کردین و شما بهشون دستور میدین که چیکار کنن...

احساسات جلوی کارای منطقی رو میگیره...

عملیات انتحاری که توسط کودکان انجام میشه واسه اینه که مامورها هیچوقت احساسشون اجازه نمیده که یه بچه رو با تیر بزنن...

و یا شما اگه پولی که حقتونه رو بخواین بگیرید طرف با چندتا اشک و ناله باعث میشه که قیدشو بزنین...

و خیلی مثال دیگه که احساسات روی شما تاثیر میذارن و خودتون میدونید...

اینا بخش کوچیکی از اتفاقاییه که همه جا وجود داره حتی تو دنیای مجازی...

یه نگاه به وبلاگا و شبکه های اجتماعی بکنید...

شرمنده رفقا خیلی سرد و جدی نوشتم چون شوخی بردار نیست این موضوع...

فعلن



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

موسیقی...

نویسنده :ســ . ـــر
تاریخ:شنبه 5 بهمن 1392-11:58 ق.ظ

سلام

موسیقی یکی از چیزاییه که لذت خفنی بهم میده... من تقریبن همه سبکها رو گوش میدم ( البته کارای خوبی که ساخته شده)...

امروز حس نقاشی کشیدن نبود واسه همین چندتا عکسمو چسبوندم بغل همدیگه و یه ادیت با عمو فتوشاپ زدم...

شبیه ارواح شدم ...



عاره دیگه از اینا بگذریم بریم سراغ موزیک...

گفتم یه موزیک خوب بذارم تا شمام لذت گوش دادنشو از دست ندین...

من که خیلی باهاش حال میکنم...

تنها لینک خوبی که واسه دانلود پیدا کردم واسه 4shared بود... حس آپلودش یه جا دیگه رو نداشتم...

ولی گوشش کنید خیلیا این آهنگو کاور کردن و از روش خوندن...

از اینجا دانلود کنید : دانلود

فعلن



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

من مسئول حرفامم ولی...

نویسنده :ســ . ـــر
تاریخ:چهارشنبه 2 بهمن 1392-04:15 ب.ظ

سلام...

آغا ما یه داستانی تعریف کردیم قرار نیست که عادم بکشیم...

مورد داشتیم یکی مطلبمو خونده بود زنگ زده بود 110 که یه قاتل زنجیره ای اینجاست

شاید عادم کشته باشم... ولی هیچوقت نمی پیچم تو پتو ببرم بندازم یه جا... سعی میکنم تو اسید حلش کنم تا مدرک جرمی باقی نذارم...

اصلن به قیافه مظلوم من میاد این کارا؟؟؟



از این حرفا که بگذریم میرسیم به یه موضوع ردیف که اسمشو میذارم نواقص شنیداری...

بعله دوستان من از اونجایی که با رفقام بحث زیاد میکنم...

جملاتی به کار میبرم که بعد اینکه بحث تموم میشه میبینم ای بابا من یه چیز دیگه گفتم اینا یه چیز دیگه برداشت کردن...

و مثل بز روی عادم قضاوت میکنن...

با خودم گفتم نکنه دفترچه دیجیتالیمم مثل بیرون دچار این معضل شده؟؟

اونجا بود که این جمله رو تایپ کردم :

"من مسئول حرفهای خودم هستم ولی مسئول برداشت شما از حرفهام نیستم..."

تو همین لحضه بودم که مامانم صدام کرد پاشو بیا ناهار و منم دکمه ارسالو زدم و رفتم به شکم عزیز خدمت کنم...

فعلن



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قتل...

نویسنده :ســ . ـــر
تاریخ:دوشنبه 30 دی 1392-04:17 ب.ظ

سلام...

داشتم از دانشگاه بر میگشتم وقتی از اتوبوس پیاده شدم... یه مرد عکاس داشت همینجوری عکس میگرفت از جمعیت...

تازه اومده بود ایران... از قیافش معلوم بود...

اون وسط جمعیت دنبال یه چیز جالب میگشت... یه طعمه... برای شکار...

عکاسا همیشه هستن... ولی نامرئی ان... از خیلیا عکس دارن ولی خودشون پشت دوربینن...

مثل شبح میمونن...

دنبال طعمه ای برای دنبال کردن میگشت... و عکساشو متمرکز کرده بود به یه نقطه...

و کم کم یه نفر رو انتخاب کرد و دنبالش نا محصوص حرکت کرد...

هر چند وقت یک بار چند تا عکس از اینور اونور مینداخت تا جلب توجه نکنه کسی بهش...

تا طعمه به یه جای خلوت بره...

یه قتل دیگه داشت اتفاق می افتاد...

عکاسی که شغل دومش قاتل زنجیره ای بود...

خوب رفقا این داستانی بود که تو راه دانشگاه تا خونه بخشیشو دیدم و بخش دیگشو مغزم برام تعریف کرد...

مغزم میگه هر کسی میتونه قاتل... دزد...کلاهبردار... و ... باشه

برای همین هیچوقت به یه وبلاگ نویس اطمینان نکنید...

شاید شغل دومش...



فعلن



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خط خطی

نویسنده :ســ . ـــر
تاریخ:یکشنبه 29 دی 1392-03:04 ب.ظ

سلام...

برو بچ ردیفن عایا؟؟

امروز داشتم خط خطی میکردم که یهو دیدم از وسطش نقاشیه خودم در اومد ...

بعله دیگه اصلن همچین عادم خفنیم من...

دوستان از پشت اعلام میکنن چرا خودتو کشیدی ؟؟ مگه عادم قحط بود؟؟

در جواب دوستان باید اعلام کنم که : این کار برای نقض این جمله بود فقط  "کوزه گر از کوزه شکسته آب میخوره"

قصدم این بود که بگم این جمله ها همش فتوشاپه... والا طرف بیکار بوده یه چی گفته ...

بعله دوستان از اینا کع بگذریم یه دلیل دیگه واسه کشیدن این نقاشی داشتم که در ذیل به اون میپردازم...

یه سری برو بچ هم گفته بودن که عاقا دفترچت ترسناکه ما شبا کابوس چیزایی که میکشیو میبینیم و خواستم خودمو بکشم که شبا کابوس منو ببینید





امروز زیاد نیخوام برم تو کلیشه و حوصلتونو سر ببرم...

فقط خواستم بیام یه خط خطی کنم و برم...

فعلن



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آقای اسمیگل و روابطی با هدف...

نویسنده :ســ . ـــر
تاریخ:شنبه 28 دی 1392-08:58 ب.ظ

سلام...

ردیفین؟ امروز روزیه کــــــــــه دیگه تکرار نمیشه از این کیلیشه های باحال... وقتی اینجوری حرف میزنم فکر میکنم کتابم ...

آغا کیا هابیتو دیدن؟؟ کی؟؟شما؟؟ شما؟؟ بله شما اون عقب...

اسمیگل یکی از کسایه که تو فیلم 2تا شخصیت داره... یه شخصیت که میخواد هابیت رو بخوره و خیلی خشنه... و یه شخصیت مظلوم و بچه که میخواد بازی کنه...

تو طی سکانسایی که میبینیمش 2تا شخصیتا با هم حرف میزنن...

احساس نزدیکی شدیدی به این شخصیت میکردم و یکی از رفقای میهن بلاگی گفت بکشمش و این شد که این پست رو گذاشتم...



و یه توضیح کوچیک بدم راجع به نقاشی هایی که میذارم: اینایی که تا الان دیدید فقط اتوده و رو جزییات کار نمیشه ولی تو این نقاشی که امروز میزارم جزییات و سایه ها و همه چیز حساب شدست و بالاش هم اتود رو گذاشتم...

از این بحثا که بگذریم میرسیم به اینکه رفقای زیادی میگن چرا دیر به دیر آپ میکنی و این حرفا... برو بچ من زیاد وقت آزاد ندارم... چون بیشتر وقتمو خوابم

به حرف اسکروجم گوش نکردم برم باشگاه ولی میرم از شنبه موعود...

هیچی دیگه امروز تو خواب به این فکر میکردم: واسه چی خیلیامون هدف نداریم؟؟؟

اصلن هدف داشته باشیم که چی بشه؟؟ والا بیکاریا کل زندگیو قفل کنی رو یه چیز و عاخرش شادروان شدی به خوبی ازت یاد کنن؟؟

گور باباشون... اونجا بود که یاد جمله ای از خودم افتادم که میگه : سیب زمینی سرخ کرده خیلی خوشمزست ولی کلی ضرر داره...

کلن همه چیزایه باحال مضرن...

مثلن اگه هدف داشته باشی شاید از زندگی لذت نبری ولی به جاش تهش خیلی حال میکنی که یه حرکتی زدی...

ولی اگه هدفی نداشته باشی تو لحظه زندگی میکنی...

و اونجا بود که این جمله تلفیقی رو گفتم : سیب زمینی سرخ کرده و سوپ رو باید تعادلشو حفظ کرد اگه یه وعده به عشق و حال و لذت بردن از غذا فکر میکنی... یه وعده هم به سلامتی بدن فکر کن...

بعله دوستان خلاصه که کلی بار علمی... غذایی... فرهنگی و ... داره این دفترچه دیجیتالی...

استفاده کنید تا فیلتر نشدم

فعلن



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

من اینجام به خاطر یه چیز...

نویسنده :ســ . ـــر
تاریخ:جمعه 27 دی 1392-03:51 ق.ظ

ساعت 4 صبحه...

سلام نمیکنم چون میخوام چند کلمه حرف بزنم...

امروز خیلی برام سخت گذشت...

یه نفر نظر داد تو اولشی یه ذره دیگه سرد میشی و ...

یه نفر تو یه جایی به اسم زندگی داشت روزمرگی میکرد و احساسی شبیه پوچی داشت...

مــــــــــــــــــــن خیلی ناراحتم ...

میدونی چرا؟؟ چون اینجا دارم کاری انجام میدم که نه به ازاش پولی میگیرم...

نه هیچ چیز دیگه ای که احساس خوشحالی بده...

3تا جمله بالا از دید خیلیاست که حتی زحمت نمیدن این مطلبو بخونن...



ولی من واقعی اگه 1نفر هم بهم نظر نده باز مینویسم...

چرا اینکارو میکنم؟؟ وقتی هیچکس حتی نمیخوندش...

چرا مثل بقیه نیستم؟؟ چرا اصلن مینویسم؟؟

چون اگه حتی 1 نفر حتی 1 ثانیه بیاد اینجا فقط 1 کلمه بخونه فقط 1 کلمه مـــــــــــــــــــــــــن احساس میکنم مفیدم...

اینجا چیزایی بهتون یاد میده که نمیفهمید...

اینجا همه چیز غیر مستقیمه و از زبون خودمونه خودتون رفقا من شبیه عادمای هم سن خودمم شاید فرقم اینه که بچه ترم...

دوست دارم زندگی نکنید تا مراقب باشید به در و دیوار بخورید...

دوس دارم زندگیتونو خودتون بسازید...

خدایه من یه نگاه به مطلبام بندازید...

چرته محضه ولی توش دارم به کسایی امید میدم که میخوان فردا برن و زندگیرو منفجر کنن...

آقای اسکروج داره میگه برو و ببین زندگی کردن چند بعدیه...

چیز جدید بسازید...

اعتماد به نفس داشته باشید...

شعار نمیدم ترو خدا یه آدم بزرگ نشید...

کودک درونتونو نکشید تا از ثانیه های زندگی لذت ببرید نه به امید فردا... العانتونو  از دست بدید...

زیاد حرف نمیزنم چون نمیخونید...

من اینجام به خاطر یه چیز...

که به همه دنیا نشون بدم که همه حرفایی که زدم شدنیه و شعار نیست...

فعلن



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یک عدد من...

نویسنده :ســ . ـــر
تاریخ:چهارشنبه 25 دی 1392-10:18 ب.ظ

دالی...

آخه پسرم انقدر جلف؟؟؟ سلام رفقا ردیفین؟؟ ببخشید دیگه کودک درونم دالی میکنه ...

امروز بیکار نشسته بودم گفتم یه 4 تا عکس بندازم از خودم ببینم چند چندم... نمیدونم فاز چی بود ولی یدونه از عکسام خوب شد شانسی...

و از اونجایی که من خیلی خود شیفته ام گفتم بذارم اینجا و حسابی پز بدم ...

عاقا ببخشیدا میدونم زشتم انقدر نگید بهم اگه هم میگید غیر مستقیم مثلن بگید :تو هم فیست خوبه ولی zac efron رو دیدی؟؟  zayn malik  چی؟

خلاصه تا صبح هم از این پسر با تریپا بخوایین واستون میشمرم...

از اونجایی که با ادامه دادن این جملات اشک تو چشام جمع میشه و اعتماد به نفسمو به کل از دست میدم از ادامه دادن پست معذورم و اکتفا میکنم به گذاشتن عکسم...

ازم تعریف کنید  




فعلن



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دوستان میهن بلاگی...

نویسنده :ســ . ـــر
تاریخ:سه شنبه 24 دی 1392-07:12 ب.ظ

سلام

1% فکر کن تو 1 روز اینهمه دوستای باحال پیدا کنی که کوچیکترین نکته تو مطلبتو میبینن و نظرشونو بهت میگن اوففففففففففف که چقدر ردیفین شماها ...

عاره خلاصه اینکه دم همتون گرم که تو 19 ساعت گذشته اینهمه لطف داشتین به من و کلی دوست جدید میهن بلاگی پیدا کردم و حسابی شاد و شنگولم...

خواستم به یه موضوعی بپردازم...

از اونجایی که دنبال چندتا بلاگ بودم دیدم عه چه مطلب باحالی گذاشتن تو وبلاگشون یه سریا گفتم بابــــــــــــــــا  آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ مردم چقدر پستاشون خفنه... که یهو رفتم تو پیج بغلی دیدم عـــه اینا رو که همین الان تو اونیکی پیج خوندم ...



همینجوری هی میچرخیدمو میدیدم بعله مردم خلاقیتو بوسیدن گذاشتن کنار جاش از عنصر کپی پیست استفاده میکنن ( البته یه سریا ها نه همه )...

هیچی دیگه گفتم بدویم برم روشویی برای تکرار واقعه دیروز که دیدم نه نیازی به اینکار نیست بهتره بشینمو غر غر کنم تو اینجا و نطق کنم که "عایا برابرند کسانی که خلاقن و کسانی که کپی میکنن؟؟ "

تو همین فازا بودم که یه نگاه به خودم کردمو گفتم عاخه به تو چه؟؟ مگه فکر کردی کی هستی؟؟ میخوای دنیارو عوض کنی؟؟؟ خودتم نمیتونی عوض کنی... خـــــــــاک...

بعله دوستان همونجا بود که شاعر گفت : کس نخوارد پشت من... جز ناخن انگشت من...
و اینجوری بود که دیگه قضاوت نکردم و مردمم کم کم فهمیدن کپی کردن کار خوبی نیست و العان همه خودشون مطلب مینویسن


فعلن




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2